تند می راندی و می سوخت سراپای وجودم
که به زیر سم اسب تو چرا خاک نبودم
۱به جفا دور مکن روی من از خاک ره خود
کین همان روست که صد ره به کف پای تو سودم
۲زیر لب دی سخنی گفت به من از پس عمری
بخت بد بین که ز بس بی خودی آن هم نشنودم
۳خاستم از سر جان بر سر کوی تو نشستم
کاستم از دل و دین در غم عشق تو فزودم
۴تو به تو گرچه درونم همه خون بست چو غنچه
به شکایت ز تو با هیچ کسی لب نگشودم
۵روی خوبت فکند عکس به هر سوکه کنم رو
تا ز آیینه دل صورت اغیار زدودم
۶دوش جامی چو شد از جام غمت ساقی رندان
من به آه سحری نغمه شوق تو سرودم
۷