گر بدانی که چها می کشم از درد جدایی
به خدا با همه بیرحمی خود رحم نمایی
۱درد پرورد توام، من که و اندیشه درمان
کاش صد درد دگر بر سر هر درد فزایی
۲دل بی حاصل ما را برت ای شوخ چه قیمت
که به یک عشوه اگر خواهی ازین صد بربایی
۳گرچه ما را نبود جای به خاک سر کویت
شکر باری که تو جا کرده درون دل مایی
۴دل نه زانسان به کمند تو گرفتار شد ای جان
که توان داشت به تدبیر خرد چشم رهایی
۵بامدادان همه کس در پی مقصودی و جامی
اشکریزان به سر کوی تو تا کی بدر آیی
۶