مهی از راه برآمد نه که افزون ز مه است این
سر من خاک ره او اگر آن کج کله است این
۱همه حسن است و ملاحت همه لطف است و صباحت
نه بت چارده ساله که مه چارده است این
۲شده بر هر سر راهش سپهی جمع ز خوبان
بشکن گو سپه شه که شه صد سپه است این
۳نه مرا بستر لعل است شب اندر ته پهلو
که ز خون مژه بسته جگر ته به ته است این
۴چو شب از محنت فرقت اگرم روز سیه شد
نکنم ناله ازان مه که ز بخت سیه است این
۵من و ویرانه محنت که به شبهای جدایی
دل خو کرده به غم را شده آرامگه است این
۶به رهت پست فتاده ست سر جامی بیدل
قدمی رنجه کن آخر نه کم از خاک ره است این
۷