خواهم که دمی در قدم آن پسر افتم
رخ بر کف پایش نهم و بی خبر افتم
۱دیگر به نظاره نروم بر سر راهش
ترسم که شوم بی خود و بر رهگذر افتم
۲هر چند به صد خواریم افتاده به راهش
آن روز مبادا که به جای دگر افتم
۳روز اجل ای بخت مرا بر در او بر
باشد که بر آن خاک در از پای درافتم
۴زینگونه که از دیده رود اشک دمادم
نبود عجب ار غرقه به خون جگر افتم
۵شاید به ترحم کند آن شوخ نگاهی
ای غم مددی کن که ازین زارتر افتم
۶جامی گر ازینگونه دود سیل سرشکم
چون خانه گل زود ز بنیاد برافتم
۷