با این جمال همدم مستان عشق شو
یک بار الست گوی و هزاران بلی شنو
۱در جام می ز لعل تو یک شمه یافتم
اسباب علم و فضل به میخانه شد گرو
۲جز تخم آرزوی تو در دل نکشته ایم
فرخنده ساعتی که رسد کشته را درو
۳گفتم تمام خرمن عمرم به باد شد
لعلت به خنده گفت که بر ما به نیم جو
۴با این فسردگی نتوان راه عشق رفت
دستی بزن به دامن مردان گرمرو
۵خواهی که نقد حال تو گردد حدیث عشق
این نکته می شنو ز حریفان و می گرو
۶جامی فسانه های کهن ذوق ده نماند
اسرار عشق تازه کن از گفته های نو
۷