زینسان که خو گرفت دلم با وصال تو
وای من آن زمان که نبینم جمال تو
۱مردم ز فرقت تو کجا رفت آنکه من
هر لحظه دیدمی رخ فرخنده فال تو
۲بینم جهان به روی تو روی تو گوییا
چشم من است و مردمک چشم خال تو
۳شد سایه ها ز پرتو روی تو جمله نور
ای آفتاب حسن مبادا زوال تو
۴تا رفته ای چو خواب خوش از چشم اشکبار
حقا که نیست در نظرم جز خیال تو
۵دارم سری نهاده به راهت که مست ناز
ناگاه دررسی و شود پایمال تو
۶جامی چه حاجت است به گفتن چو زد رقم
بر لوح چهره کلک مژه وصف حال تو
۷