من کیستم که چشم گشایم به روی تو
این بس که می کنم به زبان گفت و گوی تو
۱ای آرزوی جان نظری کن به حال من
زان پیشتر که جان دهم از آرزوی تو
۲خال نیم ز فکر میانت بلی مرا
پیوند دیگر است به هر تار موی تو
۳هر صبح می کنم چو صبا ره سوی چمن
باشد که یابم از گل نورسته بوی تو
۴پایم چو سوده شد به رهت بعد ازین چو اشک
غلطم به خون و خاک پی جست و جوی تو
۵من اهل خوان وصل نیم کاش چون سگان
سنگی خورم به سر ز مقیمان کوی تو
۶این نقش نو کشیده غزل نیست ای غزال
طومار محنت است ز جامی به سوی تو
۷