رسید از ره آن شاه خوبان پیاده
قبا چست کرده کله کج نهاده
۱پی قتل عشاق ز ابرو و غمزه
کمانی کشیده خدنگی گشاده
۲ز روی زمین چون قدم برگرفته
جهانی به خدمت زمین بوسه داده
۳سرشکم که هرگز ستادن نداند
چو با خاک پایش رسیده ستاده
۴پری و آدمی قاصرند از جمالش
همانا که از ماه و خورشید زاده
۵سگ آستان نیازم که دارم
به گردن ز طوق وفایش قلاده
۶مزن بهر بیگانگان فال عشقش
که این قرعه بر نام جامی فتاده
۷