باز آی و مرهمی به دل ریش خسته نه
چشمی بدین دو دیده در خون نشسته نه
۱پشتم شکست هجر تو گر بار می نهی
باری به قدر طاقت پشت شکسته نه
۲چون دل نمی دهد ز غمت گر دگر غمی ست
آن هم بیار و بر دل از غم نرسته نه
۳بگسست دل زمام صبوری به پای او
از زلف خویش یک دو سه تاری گسسته نه
۴جان کز غمت گریخت به آن طره اش سپار
بندی بر این شکاری از دام رسته نه
۵خون بست بر رخم جگر ار میهمان شوی
پیش سگانت طعمه جگرهای بسته نه
۶جامی ز دست داد دل و دین تو را که گفت
بر طرف گل ز سنبل سیراب دست نه
۷