آیینه باش و عکس رخش بین در آینه
مشنو خبر که نیست خبر چون معاینه
۱گفتم توان جمال تو دیدن به عشوه گفت
گر صاف دل چو آینه باشی هرآینه
۲ذرات کون آینههای جمال اوست
نقشی دگر نموده رخش در هر آینه
۳صوفی تو خرقهپوشی و ما رند جرعهنوش
ما بیننا و بینک الا مباینه
۴جامی چو در تلاطم بحر قدم فتاد
فارغ شد از تموج احداث کاینه
۵