قسم به صفوت جام و صفای جوهر می
که نیست در سر ما جز هوای ساغر می
۱بیا که خشکی و تری طفیل هستی ماست
در آب خشک قدح ریز آتش تر می
۲ببین بلندی بخت و سعادت طالع
که کرد از افق خم طلوع اختر می
۳غرض ز طاعت عارف بهشت و کوثر نیست
بهشت میکده او را بس است و کوثر می
۴اگر ز درد سر خویش رنجه ای می نوش
که نیست رنج تو را شربتی برابر می
۵گذار پرورش تن به تن پرست ای دل
غذای روح کن از جام روح پرور می
۶به کنج میکده سازید خانه جامی را
که رفت خانه او چون حباب در سر می
۷