چو دید اشک روان مرا ستاره شناس
گرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس
۱دهانت در ظلمات عدم نهان مانده ست
نه خضر برده به آن چشمه راه نی الیاس
۲رسیدم از خلش دل به جان دلم گویی
ز غمزه های تو خورده ست خرده الماس
۳ز اهل زهد ملول است طبع دردکشان
خواص را چه سر صحبت عوام الناس
۴میان نازکت افزون بود ز فهم عقول
چو سر غیب که بیرون بود ز درک حواس
۵جفای چرخ مرا بس سرم به سنگ ستم
مساز خرد و منه پیش آسیا دستاس
۶ز سر صبح ازل می زند نفس جامی
مباد شغل تو جز پاسداری انفاس
۷