به خود گمان من آن بود در بدایت عشق
که کوس ملک زنم زود در ولایت عشق
۱دریغ و درد که هم در میان فرو رفتم
ندیده بارقه لطفی از نهایت عشق
۲ز کارخانه عشقم جز این نصیبی نیست
که بر زبان گذرد گه گهم حکایت عشق
۳حقوق عشق رعایت چنانچه می باید
نیافت زین بود از عاشقان شکایت عشق
۴پی نزول هر آیت شنیده ام سببی
برون بود ز سببها نزول آیت عشق
۵ز جور دهر پناهی گرفته هر بیدل
پناه من چه بود سایه عنایت عشق
۶چه سود سعی تو جامی به آن بود که نهی
زمام مصلحت اندر کف کفایت عشق
۷