طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلم
یکدم از تنگی و تاریکی بر آساید دلم
۱شد دلم خون و آید از مژگان فرو در کوی تو
جز به کوی تو بلی مشکل فرود آید دلم
۲بس که خود را از رگ جان بر تو محکم دوخته
هیچ کس نتواند از خوبان که برباید دلم
۳لاغرم زانسان که چون از کسوت فانوس شمع
زآتشت روشن ز زیر پوست بنماید دلم
۴تا به زیر پای تو از پرده خود کرده فرش
از تفاخر سر به ساق عرش می ساید دلم
۵بهر تشریف خیال تو ز خونین قطره ها
منظر دیده به رنگین گوهر آراید دلم
۶کی توانم جامی از سودای خوبان توبه کرد
غیر ازین چون کار دیگر را نمی شاید دلم
۷