روی خوش تو مطلع صبح صباحت است
خط لب تو سبزی خوان ملاحت است
۱هر گوهر سخن که گذشته ست بر لبت
دری به لب فتاده ز بحر فصاحت است
۲دل شد جراحت از تو و این اشک سرخ هست
خونابه ای که گشته روان زان جراحت است
۳راحت کف است پیش عرب چون کفم به کف
مالی، کنم خروش که وه این چه راحت است
۴جنبیدن از در تو نیارد به هیچ باب
صوفی که عمر برده به سر در سیاحت است
۵افتاده زخم خورده تیغت ز خود خلاص
چون منعمی که خفته پی استراحت است
۶چون ساحت در تو ندیده ست هیچ جای
جامی که کرده روی زمین را مساحت است
۷