دل که در باغ ز هر گل غم یارش گیرد
مرغ نالان سبق از ناله زارش گیرد
۱می کند پا به رکاب آن مه و من می میرم
که چنین تنگ چرا زین به کنارش گیرد
۲ابروش چون نگرم خط خوشش پیش نظر
کم توان دید مه نو که غبارش گیرد
۳حلقه گیسوی او طوق بلا شد جان را
آه اگر خط سیه گرد عذارش گیرد
۴مدعی گفت زر خالصم از سنگ بلا
محک تجربه ای کو که عیارش گیرد
۵گر به مجنون گذرد ناقه لیلی پس مرگ
دست بیرون کند از خاک و مهارش گیرد
۶حالیا زان لب میگون شده جامی مست است
وای روزی که ازان باده خمارش گیرد
۷