می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیب
هیچ کس نیست چو من مشتکی از دست رقیب
۱گر نهد دست به نبض من محرور زند
شعله چون شمع ز تاب تبم انگشت طبیب
۲هر که را عشق تو آداب خرد بر هم زد
نیست ممکن که مودب شود از پند ادیب
۳روز آدینه به مقصوره درآ تا خواند
خطبه سلطنت حسن به نام تو خطیب
۴بر چمن گر گذرد نکهتی از پیرهنت
پر شود دامن و جیب سمن و غنچه ز طیب
۵هر که با صورت شیرین پسران عشق نباخت
نیست از معنی پیران رهش هیچ نصیب
۶جامی آن مه به غریبان ننهد گوش مکن
بیش ازین در سخن انگیز خیالات غریب
۷