مرا دل از همه عالم گرفته ست
چه جای عالم از خود هم گرفته ست
۱ز دلگیری کم هر کس گرفتم
کسی را دل بدینسان کم گرفته ست
۲چنان از هستی خود زیر بارم
که پشت طاقت من خم گرفته ست
۳ز خورشید طرب کی گرم گردم
چو عالم از غمام غم گرفته ست
۴ازان محروم دارم محرومان را
که محرم خوی نامحرم گرفته ست
۵چو عم با خال غم باشد عجب نیست
که طبع من ز خال و عم گرفته ست
۶چو عیسی را درین پیغوله تنگ
ز گفت و گوی غولان دم گرفته ست
۷پی دمسازی عالی نهادان
راه این بر شده طارم گرفته ست
۸سرآمد مدت ارباب دولت
فلک زان جامه ماتم گرفته ست
۹بود تابنده خور رخشنده جامی
که دورانش ز دست جم گرفته ست
۱۰بود قوس قزح رنگین کمانی
که چرخ از بازوی رستم گرفته ست
۱۱ثریا باشد آن گردنده تسبیح
که گردون از کف مریم گرفته ست
۱۲سلیمان را چه امکان دست بر دیو
چو دیو از دست او خاتم گرفته ست
۱۳به سرکش توسنان داده ست ایام
عنان ملک کز ادهم گرفته ست
۱۴حریم نیستی را کعبه ای دان
که خاکش خورده بر زمزم گرفته ست
۱۵به راهش فاقه آمد ناقه زانست
که جامی فاقه را محکم گرفته ست
۱۶