یار اگر شبرو و عیار بود باکی نیست
شوخ و بیباک و دل آزار بود باکی نیست
۱گرچه غمخانه عشاق ز وی ویران است
تا نه همخانه اغیار بود باکی نیست
۲دامن گل چو به دست تو نهد باد صبا
گر ز پی سرزنش خار بود باکی نیست
۳عمر بگذشت به محرومی اگر روز پسین
ختم بر دولت دیدار بود باکی نیست
۴پاسبان گر فکند بر در شه بستر خواب
دیده بخت چو بیدار بود باکی نیست
۵هرکه را عشق کند سبحه و زنار یکی
گر میان بسته به زنار بود باکی نیست
۶جامی آن را که به آن جان و جهان اقرار است
با تو گر بر سر افکار بود باکی نیست
۷