میشوم زنده ز سرکان نازنینم میکشد
میکشد بیگانگان را نیز اینم میکشد
۱پیش او چون سجده آرم از لگدکوب جفا
تا نبینم دیگرش رود در زمینم میکشد
۲میکنم گلگشت باغ از شوق قد و عارضش
اعتدال سرو و لطف یاسمینم میکشد
۳در خیال آن لب از خود گم شده جان میدهم
چون مگس غرقه شده در انگبینم میکشد
۴نیست دوران را به خونریز من مسکین خطی
گرد آن رخ دور خط عنبرینم میکشد
۵گر نباشد بهرهام زان ساق و ساعد باک نیست
غیرت دامان و رشک آستینم میکشد
۶من به مهر او خوشم جامی و کین هم حاکم است
گر به مهرم مینوازد ور به کینم میکشد
۷