شدم به باغ که کنج فراغتی جویم
غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم
۱شدم چو آینه صافی ز شست و شوی سرشک
بدین بهانه چه باشد که بنگری سویم
۲اگر چه روی به رویم نمی نهی باری
فتد ز روی تو یک بار عکس بر رویم
۳سرشک من نه ز خون سرخ شد که بی رویت
خیال لاله و گل را ز دیده می شویم
۴ز هول فرقت تو موی من سفید شود
اگر نه دود دل آید ز بیخ هر مویم
۵پس از وفات چو باران رحمت ار برسی
به خاک من ز زمین همچو سبزه بررویم
۶مگو که از قد و زلفم سخن مگو جامی
که هر چه هست کج و راست از تو می گویم
۷