چو دست بی تو بدین چشم اشکبار برم
به آستین ز مژه در شاهوار برم
۱میان اشک شدم غرقه آشنایی کو
که رخت خویش ازین موج باکنار برم
۲به هر بهانه بری روزگار پیش رقیب
تو روزگار بری و من انتظار برم
۳برای حاجت وصلت بس است مشعل آه
چه حاجت است که شمعی به هر مزار برم
۴زناله درد سر شهریان دهم شب و روز
خوش آنکه درد سر خویش ازین دیار برم
۵ز جام دور که مستی تو زان و من مخمور
تو ذوق مستی و من تلخی خمار برم
۶تو نوغزالی و من جامی غزل پرداز
که از تو پی به غزلهای آبدار برم
۷