مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندم
به قول پند گویان دیده از دیدار بربندم
۱برفت از دست من سررشته تسبیح کو تاری
ز زلف تار تار یار تا زنار بربندم
۲نیارم شرح غمهای دل از پهلو برون دادن
اگر پهلوی هم صد نی چو موسیقار بربندم
۳چو دستم کوته است از دامن آن گل چه حاصل زان
اگر صددسته گل بر یادش از گلزار بربندم
۴ز هجران سینه ام بشکافت کو پیکانی از تیرش
کزان مرهم شکاف سینه افگار بربندم
۵نفس برنایدم بی ناله زار از درون هرگز
بمیرم گر دهان از ناله های زار بربندم
۶مرا شد نکته باریک از خیال آن میان جامی
مغنی کو که بر عود سخن این تار بربندم
۷