چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم
وطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم
۱حجاب جان من آمد بدن ز صحبت او
مرا بس است همین جان بدن نمی خواهم
۲ز خواهش دل خود دادمش خبر گفتا
چه سود خواستن تو چو من نمی خواهم
۳نماند در سر من جز هوای آن سر کوی
طواف گلشن و گشت چمن نمی خواهم
۴چنان برآن تن نازک همی برم غیرت
که دیدنش به ته پیرهن نمی خواهم
۵ز بس بود کف پایش لطیف گاه خرام
رسیدنش به گل و نسترن نمی خواهم
۶ببند لب ز غزل جامیا که سر غمش
ترانه گشته به هر انجمن نمی خواهم
۷