عنایتی نکند یار نازنین با من
خوش است با همه خونین دلان همین با من
۱گشاده روست به هر کس به سان گل لیکن
گره چو غنچه فکنده ست در جبین با من
۲چو آفتاب نگنجد درین سراچه کجا
شود به کلبه تاریک همنشین با من
۳بدو تقرب من اینقدر بس است که هست
به زیر نه فلک و روی یک زمین با من
۴مرا تبسم آن لب بکشت طالع بین
که داد خاصیت زهر انگبین با من
۵ز شمع و مشعله باشد فراغتم شب هجر
بس اینکه همنفس است آه آتشین با من
۶مگو که تنگ بود راه عاشقی جامی
جریده می روم اینک نه دل نه دین با من
۷