سحر نسیم صبامژده حبیب آورد
نوید مقدم گل سوی عندلیب آورد
۱بعید نیست که صد جان به مژده بستاند
بدین بشارت دولت که عن قریب آورد
۲گذشت باد بر آن پیرهن که سوی چمن
به دامن سمن و جیب غنچه طیب آورد
۳بلاست تیغ فراق و حبیب می داند
که این بلا به سر من همه رقیب آورد
۴طریق عشق چه پویم که بخت تیره مرا
ز قسمت ازل اندوه و غم نصیب آورد
۵به هرزه درد سر خویش داد و رنج طبیب
کسی که بر سر بیمار دل طبیب آورد
۶غریب شهر تو جامی نداشت دسترسی
جز آنکه پیش تو این گفته غریب آورد
۷