نکرده قید غزالی گره گشایی ما
گره ز دل نگشاید غزلسرایی ما
۱فروغ بزم سخن زآتش دل است آری
ز آشنایی عشق است روشنایی ما
۲صدای صوت مغنی عجب بلند افتاد
به هرزه پست نشد صیت پارسایی ما
۳گدایی ره فقر است کار ما همه عمر
بس است دست تهی حاصل گدایی ما
۴سگان کوی تو خود را همی نهیم لقب
ببین که تا به حد است خودستایی ما
۵زما طریق هدایت مجو که جلوه حسن
کند به گمرهی عشق رهنمایی ما
۶بتان شهر برونند جامی از حد وصف
به وصفشان نرسد عقل روستایی ما
۷