غم نیست کافتد از تن فرسوده سر جدا
غم زان بود که ماند ازین خاک در جدا
۱سر بر ندارم از خط حکم تو چون قلم
گر بند بند من کنی از یکدگر جدا
۲از آب دیده گونه رخسار من نگشت
زردی به شست و شوی نگردد ز زر جدا
۳این اشک سرخ نیست که می آیدم ز چشم
خونابه ایست گشته ز ریش جگر جدا
۴گردد میان تو کمر از موی بسته زلف
کس چون کند میان تو را از کمر جدا
۵پرواز راستان سویت از بال همت است
افتد به خاک تیر چو ماند ز پر جدا
۶گفتی که جامی از تو بزودی جدا شوم
ای کاش جان شود ز تنم زودتر جدا
۷