زنی بر دل ز مژگان زخم و داری ابروان پنهان
زهی شوخی که تیر اندازی و سازی کمان پنهان
۱تو مست خواب و من نظاره گر دزدیده در رویت
چو آن دزدی که گل چیند به باغ از باغبان پنهان
۲میان مردمان رسوا شدم از اشک خویش آری
نماند راز عاشق با دو چشم خون فشان پنهان
۳تنم از گریه غرق آب و دل پر شعله آتش
که دیده ست آب را زینگونه آتش در میان پنهان
۴به عشقت پیش دشمن داستان گشتم چه خوش بودی
اگر ماندی میان دوستان این داستان پنهان
۵چو گویم غنچه باغ لطافت آن دهان خواهم
نباشد این معما بر ضمیر نکته دان پنهان
۶نه خاک جامی است این بلکه در زیر زمین کرده
سگ کویت برای طعمه مشتی استخوان پنهان
۷