بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده
گرفت راه جدایی وداع ناکرده
۱به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن را
که همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده
۲رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیب
که دید آینه ای اینچنین جلا کرده
۳بریخت خون به رهم بهر آزمودن تیغ
بدین بهانه چه خونها که زیر پا کرده
۴فتاده بهر سجودش به روی صد بیدل
به هر نظر که گه رفتن از قفا کرده
۵هزار جان گرامی فدای خنجر او
که بند بند مرا پرسشی جدا کرده
۶چو بی رقیب محال است وصل ازان جامی
به هجر ساخته وز وصل خوی واکرده
۷