ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرست
بر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست
۱زاهد کشید بر صف خمهای باده سنگ
یا رب مباد بر صف این پردلان شکست
۲در انتظار روی تو بودم نشسته دوش
تا وقت صبح آیینه جام می به دست
۳پنداشتم که لمعه نور جمال توست
از هر طرف ستاره درخشید و برق جست
۴عالیتر است همت رندان ز شیخ شهر
آری بود بسی به جهان زین بلند و پست
۵ما را چه طاقت تو که بر کوه سنگ تافت
یک پرتو از جمال تو دیگر کمر نبست
۶جامی که داشت باده پرستی همیشه کار
پیمان شکست و باز پی کار خود نشست
۷