آن غمزه زن چو گرد گلستان برآمده ست
از شاخ گل نه غنچه که پیکان برآمده ست
۱بر هر گل زمین که گذشته ست خنده ناک
از نوک خارها گل خندان برآمده ست
۲هرجا نهاده طره ژولیده بر عذار
پهلوی لاله سنبل و ریحان برآمده ست
۳در هر چمن که سایه فکنده ست قامتش
برجای سایه سرو خرامان برآمده ست
۴در دل شکست ناوک آهم چه حاجت است
خط عذار او که زره سان برآمده ست
۵کو آن کمند زلف که در چاه آن ذقن
مانده ست دل اسیر اگر جان برآمده ست
۶تا بسته ام گزیدن آن لب به خود خیال
آب حیاتم از بن دندان برآمده ست
۷نوری که شب به دامن گردون فرو شود
هر صبحدم تو را ز گریبان برآمده ست
۸تا کرد وصف خط تو جامی بنفشه اش
از جویبار جدول دیوان برآمده ست
۹