در آبگون قفس بین طاووس آتشین پر
کز پر گشادن او آفاق بست زیور
۱نیرنگ زد زمین شبه فلک به جلوه
پرگار زد هوا را قوس قزح به شه پر
۲عکسی ز پای و پرش زد بر زمین ز گردون
ز آن شد بهار رنگین، زین شد سحاب اغیر
۳ز آن حرف صولجان وش زیرش دو گوی ساکن
آمد چو صفر مفلس وز صفر شد توانگر
۴یعنی که قرص خورشید از حوت در حمل شد
کرد اعتدال بر وی بیتالشرف مقرر
۵یک چند چون سلیمان ماهی گرفت و اکنون
چون موسی از شبانی گشتش بره مسخر
۶عریان ز حوض ماهی سوی بره روان شد
همچون بره برآمد پوشیده صوف اصفر
۷ویحک نه هر شبانگه در آب گرم مغرب
غسلش دهند و پوشند از حلهٔ مزعفر
۸گویی جنابتش بود از لعبتان دیده
کورا به حوض ماهی دادند غسل دیگر
۹تا رست قرصهٔ خور از ضعف علت دی
بیماری دق آمد شب را که گشت لاغر
۱۰مانا که اندرین مه عیدی است آسمان را
کاهیخت تیغ و آمد بر گاو قرصهٔ خور
۱۱شاخ از جواهر اینک آذین عید بسته
چون کام روزه داران گشته صبا معطر
۱۲جیب گهر شکوفه، گوی انگله است غنچه
کز باد نوبهاری آکنده شد به عنبر
۱۳قوس قزح برآمد چون نیم زه ملمع
کز صنعت صبا شد گوی انگله معنبر
۱۴آن غنچههای نستر بادامههای قز شد
زر قراضه در وی چون تخم پیله مضمر
۱۵غمناک بود بلبل، گل میخورد که در گل
مشک است و زر و مرجان وین هر سه هست غم بر
۱۶مانا که باد نیسان داند طبیبی ایرا
سازد مفرح از زر مرجان و مشک اذفر
۱۷شب گشت پست قامت چون رایت مخالف
روز است آخته قد چون چتر شاه صفدر
۱۸