ای رای تو صیقل اختران را
افسر توئی افسر سران را
۱خاک در تو به عرض مصحف
جای قسم است داوران را
۲هر هفته ز تیغ تو عطیت
هفت اقلیم است سروران را
۳در کعبهٔ حضرت تو جبریل
دست آب دهد مجاوران را
۴چون شاخ گوزن بر در تو
قامت شده خم غضنفران را
۵دایه شده بر قریش و برمک
صدق و کرم تو جعفران را
۶تا محضر نصرتت نوشتند
آوازه شکست دیگران را
۷کانجا که محمد اندر آمد
دعوت نرسد پیمبران را
۸گر دهر حرونیی نموده است
چون رام تو گشت منگر آن را
۹بنگر که چو دست یافت یوسف
چه لطف کند برادران را
۱۰از عالم زادهای و پیشت
عالم تبع است چاکران را
۱۱هم رد مکنش که راد مردان
حرمت دارند مادران را
۱۲قدرت ز برای کار تو ساخت
این قبهٔ نغز بیکران را
۱۳گر خاتم دست تو نزیبد
هم حلقه نشاید استران را
۱۴صحن فلک از بزان انجم
ماند رمهٔ مضمران را
۱۵هست از پی بر نشست خاصت
امید خصی شدن نران را
۱۶صاحب غرضند روس و خزران
منکر شده صاحب افسران را
۱۷تیغ تو مزوری عجب ساخت
بیماری آن مزوران را
۱۸فتح تو به جنگ لشکر روس
تاریخ شد آسمان قران را
۱۹رایات تو روس را علی روس
صرصر شده ساق ضمیران را
۲۰پیکان شهاب رنگ چون آب
آتش زده دیو لشکران را
۲۱در زهرهٔ روس رانده زهر آب
کانداخته یغلق پران را
۲۲یک سهم تو خضروار بشکافت
هفتاد و سه کشتی ابتران را
۲۳مقراضهٔ بندگان چو مقراض
اوداج بریده منکران را
۲۴بس دوخته سگ زنت چو سوزن
در زهره جگر مبتران را
۲۵اقبال تو کاب خضر خورده است
دل داده نهنگ خنجران را
۲۶وز بس که ز خصم بر لب بحر
خون رفت بریده حنجران را
۲۷هم بر لب بحر بحر کردار
خون شد چو شفق دل اشقران را
۲۸با ترکشت اژدهای موسی
بنمود مجوس مخبران را
۲۹در روم ز اژدهای تیرت
زهر است نواله قیصران را
۳۰چون از مه نو زنی عطارد
مریخ هدف شود مرآن را
۳۱گر زال ببست پر سیمرغ
بر تیر، هلاک صفدران را
۳۲بر تیر تو پر جبرئیل است
آفت شده دیو جوهران را
۳۳آن بیلک جبرئیل پرت
عزرائیل است جانوران را
۳۴بسته کمر آسمان چو پیکان
ماند به درت مسخران را
۳۵شیران شده یاوران رزمت
اقبال تو نجده یاوران را
۳۶سیمرغ به نامه بردن فتح
می رشک برد کبوتران را
۳۷نصرت که دهد به بد سگالت
هرا که برافکند خران را
۳۸با لطف تو در میان نهاده است
خاقانی امید بیکران را
۳۹کز لطف تو هم نشد گسسته
امید بهشت، کافران را
۴۰در مدحت تو به هفت اقلیم
شش ضربه دهد سخنوران را
۴۱شهباز سخن به دولت تو
منقار برید نو پران را
۴۲با گاو زری که سامری ساخت
گوساله شمار زرگران را
۴۳گر هست سخن گهر، چرا نیست
آهنگ بدو گهر خران را
۴۴گر شادی دل ز زعفران خاست
چون رنگ غم است زعفران را
۴۵تا حشر فذلک بقا باد
توقیع تو داد گستران را
۴۶در جنت مجلست چراگاه
آهو حرکات احوران را
۴۷بزمت فلک و سرات منزل
ماهان ستاره زیوران را
۴۸