زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب
خیمهٔ روحانیان کرد معنبر طناب
۱شد گهر اندر گهر صفحهٔ تیغ سحر
شد گره اندر گره حلقهٔ درع سحاب
۲صبح فنک پوش را ابر زره در قبا
برده کلاه زرش قندز شب را ز تاب
۳بال فرو کوفت مرغ، مرغ طرب گشت دل
بانگ برآورد کوس، کوس سفر کوفت خواب
۴صبح برآمد ز کوه چون مه نخشب ز چاه
ماه برآمد به صبح چون دم ماهی ز آب
۵نیزه کشید آفتاب حلقهٔ مه در ربود
نیزهٔ این زر سرخ حلقهٔ آن سیم ناب
۶شب عربیوار بود بسته نقابی بنفش
از چه سبب چون عرب نیزه کشید آفتاب
۷بر کتف آفتاب باز ردای زر است
کرده چو اعرابیان بر در کعبه مآب
۸حق تو خاقانیا کعبه تواند شناخت
ز آخور سنگین طلب توشهٔ یومالحساب
۹مرد بود کعبه جوی طفل بود کعب باز
چون تو شدی مرد دین روی ز کعبه متاب
۱۰کعبه که قطب هدی است معتکف است از سکون
خود نبود هیچ قطب منقلب از انقلاب
۱۱هست به پیرامنش طوف کنان آسمان
آری بر گرد قطب چرخ زند آسیاب
۱۲خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست
شاه مربع نشین تازی رومی خطاب
۱۳