شاهد سرمست من صبح درآمد ز خواب
کرد صراحی طلب، دید صبوحی صواب
۱در برم آمد چو چنگ گیسو در پاکشان
من شده از دست صبح دست بسر چون رباب
۲داد لبش از نمک بوی بنفشه به صبح
بر نمکش ساختم مردم دیده کباب
۳روی چو صبحش مرا از الم دل رهاند
عیسی و آنگه الم جنت و آنگه عذاب
۴صبح دم آب حیات خوردم از آن چاه سیم
عقل بر آن چاه و آب صرف کنان جاه و آب
۵یوسف من گرگ مست باده به کف صبح فام
وز دو لب باده رنگ سرکه فشان از عتاب
۶یافت درستی که من توبه نخواهم شکست
کرد چو صبح نخست روی نهان در نقاب
۷گفت چرا در صبوح باده نخواهی کنونک
حجله برانداخت صبح حجره بپرداخت خواب
۸گفتمش ای صبح دل سکهٔ کارم مبر
زر و سر اینک ز من سکه رخ برمتاب
۹من نکنم کار آب کو ببرد آب کار
صبح خرد چون دمید آب شود کار آب
۱۰من به تو ای زود سیر تشنهٔ دیرینهام
دشنه مکش هم چو صبح تشنه مکش چون سراب
۱۱نقب زدم در لبت روی تو رسوام کرد
کفت نقاب هست صب حدم و ماه تاب
۱۲مرغ تو خاقانی است داعی صبح وصال
منطق مرغ شناس شاه سلیمان رکاب
۱۳شاه مجسطی گشای، خسرو هیت شناس
رهرو صبح یقین رهبر علم الکتاب
۱۴