صبحدم چون کله بندد آه دود آسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من
۱مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته
تا به من راوق کند مژگان می پالای من
۲رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگ
چند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من
۳تیر باران سحر دارم سپر چون نفکند
این کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من
۴این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت
شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من
۵مار دیدی در گیا پیچان؟ کنون در غار غم
مار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من
۶اژدها بین حلقه گشته خفته زیر دامنم
ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهای من
۷تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم
زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من
۸دست آهنگر مرا در مار ضحاکی کشید
گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من
۹آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعب
کاسیا سنگی است بر پای زمینپیمای من
۱۰جیب من بر صدرهٔ خارا عتابی شد ز اشک
کوه خارا زیر عطف دامن خارای من
۱۱روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبس
از رخم کهگل کند اشک زمین اندای من
۱۲چون کنار شمع بینی ساق من دندانهدار
ساق من خائید گوئی بند دندان خای من
۱۳قطبوارم بر سر یک نقطه دارد چار میخ
این دو مریخ ذنب فعل زحل سیمای من
۱۴تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشست
میبلرزد ساق عرش از آه صور آوای من
۱۵بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را
لاجرم زین بندچنبروار شد بالای من
۱۶در سیه کاری چو شب روی سپید آرم چو صبح
پس سپید آید سیهخانه به شب ماوای من
۱۷پشت بر دیوار زندان، روی بر بام فلک
چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من
۱۸محنت و من روی در روی آمده چون جوز مغز
فندق آسا بسته روزن سقف محنت زای من
۱۹غصهٔ هر روز و یارب یارب هر نیم شب
تا چه خواهد کرد یارب یارب شبهای من
۲۰هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
۲۱منجنیق صد حصار است آه من غافل چراست
شمعسان زین منجنیق از صدمت نکبای من
۲۲روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست
خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
۲۳نیست بر من روزه در بیماری دل زان مرا
روزه باطل میکند اشک دهان آلای من
۲۴اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک
جز به آبِ گرم، پِستی نگذرد از نای من
۲۵پای من گوئی به درد کج روی ماخوذ بود
پای را این دردسر بود از سر سودای من
۲۶ز آنکه داغ آهنین آخر دوای دردهاست
ز آتشین آه من آهن داغ شد بر پای من
۲۷نی که یک آه مرا هم صد موکل بر سر است
ورنه چرخستی مشبک ز آه پهلو سای من
۲۸روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا
همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من
۲۹چون ربابم کاسه خشک است و خزینه خالی است
پس طنابم در گلو افکندهاند اعدای من
۳۰ای عفیالله خواجگانی کز سر صفرای جاه
خواندهاند امروز انار الله بر خضرای من
۳۱هر زنی هندو که او را دانه بر دست افکنم
دانه زن پیدا نبیند خرمن سودای من
۳۲چون زر و گل به دست الا که خار پای عقل
صید خاری کی شود عقل سخن پیرای من
۳۳زر دو حرف افتاد و باهم هر دو را پیوند نی
پس کجا پیوند سازد با دل یکتای من
۳۴سامری سیرم نه موسی سیرت ار تا زندهام
در سم گوساله آلاید ید بیضای من
۳۵در تموزم برگ بیدی نه ولبی از روی قدر
باد زن شد شاخ طوبی از پی گرمای من
۳۶برگ خرمایم که از من باد زن سازند خلق
باد سردم در لب است و ریز ریز اجزای من
۳۷نافهٔ مشکم که گر بندم کنی در صدحصار
سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من
۳۸نافه را کیمخت رنگین سرزنشها کرد و گفت
نیک بدرنگی، نداری صورت زیبای من
۳۹نافه گفتش یافه کم گو کایت معنی مراست
و اینک اینک حجت گویا دم بویای من
۴۰آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است
کیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من
۴۱کعبهوارم مقتدای سبز پوشان فلک
کز وطای عیسی آید شقهٔ دیبای من
۴۲در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم
در معرج غلطم و معراج رضوان جای من
۴۳چون گل رعناست شخصم کز پی کشتن زید
در شهیدی شاهدی دارد گل رعنای من
۴۴چند بیغاره که در بیغولهٔ عاری شدی
ای پی غولان گرفته دوری از صحرای من
۴۵آبنوسم در بن دریا نشینم با صدف
خس نیم تا بر سر آیم کف بود همتای من
۴۶جان فشانم، عقل پاشم، فیض رانم، دل دهم
طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من
۴۷علوی و روحانی و غیبی و قدسی زادهام
کی بود دربند استطقسات استقصای من
۴۸دایهٔ من عقل و زقه شرع و مهد انصاف بود
آخشیجان امهات و علویان آبای من
۴۹چو دو پستان طبیعت را به صبر آلود عقل
در دبستان طریقت شد دل والای من
۵۰وز دگر سو چون خلیل الله دروگر زادهام
بود خواهر گیر عیسی مادر ترسای من
۵۱چشمهٔ صلب پدر چون شد به کاریز رحم
زان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من
۵۲پردهٔ فقرم مشیمه دست لطفم قابله
خاک شروان مولد و دار الادب منشای من
۵۳ز ابتدا سر مامک غفلت نبازیدم چو طفل
زانکه هم مامک رقیبم و هم مامای من
۵۴بختی مستم نخورده پخته و خام شما
کز شما خامان نه اکنون است استغنای من
۵۵حیض بر حور و جنابت بر ملایک بستهام
گر ز خون دختران رز بود صهبای من
۵۶ور خورم می هم مرا شاید که از دهقان خلد
دی رسید از دست امروز اجری فردای من
۵۷در بهشتم میخورم طلق حلال ایراکه روح
خاک میشد تا پذیرد جرعهٔ حمرای من
۵۸بوسه بر سنگ سیاه و مصحف روشن دهم
گرچه چون کوثر همه تن لب شود اجزای من
۵۹مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطق
دخل صد خاقان بود یک نکتهٔ غرای من
۶۰دست من جوزا و کلکم حوت و معنی سنبله
سنبله زاید ز حوت از جنبش جوزای من
۶۱گرچه از زن سیرتان کارم چو خنثی مشکل است
حامله است از جان مردان خاطر عذرای من
۶۲گر به هفت اقلیم کس دانم که گوید زین دو بیت
کافرم دار القمامه مسجد اقصای من
۶۳از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان
چون رکاب مصطفی شد ملجا و منجای من
۶۴قاسم رحمت ابوالقاسم رسول الله که هست
در ولای او خدیو عقل و جان مولای من
۶۵