تا چند ستم رسیده باشم
چون سایه ز خود رمیده باشم
۱لب بسته گلو گرفته چون نای
نالان و ستم رسیده باشم
۲انصاف بده چرا ننالم
کهانصاف ز کس ندیده باشم
۳چند از سگ ابلق شب و روز
افتادهٔ سگ گزیده باشم
۴چند از پی آبدست هر خس
چون بلبله قد خمیده باشم
۵تا کی چو ترازو از زبانی
در گردن زه کشیده باشم
۶طیار شوم زبان ببرم
تا راست رَوی گزیده باشم
۷چون صبح و محک به راست گویی
گویای زبان بریده باشم
۸گوئی که ز غم مجوش و مخروش
این پند بسی شنیده باشم
۹در جوش و خروش ابر و بحرم
نتوانم کهآرمیده باشم
۱۰خاقانی دلفکارم آری
اندیک نه شوخدیده باشم
۱۱