نماند اهل و رنگی که من داشتم
برفت آب و سنگی که من داشتم
۱به بوی دل یار یکرنگ بود
به منزل درنگی که من داشتم
۲برد رنگ دیبا هوا لاجرم
هوا برد رنگی که من داشتم
۳خزان شد بهاری که من یافتم
کمان شد خدنگی که من داشتم
۴بجز با لب و چشم خوبان نبود
همه صلح و جنگی که من داشتم
۵چو شیر، آتشین چنگ و چست آمدم
پی هر پلنگی که من داشتم
۶کنون جز به تعویذ طفلان درون
نبینند چنگی که من داشتم
۷نه خاقانیم نام گم کن مرا
که شد نام و ننگی که من داشتم
۸