به تعریض گفتی که خاقانیا
چه خوش داشت نظم روان عنصری
۱بلی شاعری بود صاحبقران
ز ممدوح صاحبقران عنصری
۲ز معشوق نیکو و ممدوح نیک
غزلگو شد و مدحخوان عنصری
۳جز از طرز مدح و طراز غزل
نکردی ز طبع امتحان عنصری
۴شناسند افاضل که چون من نبود
به مدح و غزل درفشان عنصری
۵که این سحر کاری که من میکنم
نکردی به سحر بیان عنصری
۶ز ده شیوه کان حیلت شاعری است
به یک شیوه شد داستان عنصری
۷مرا شیوهٔ خاص و تازه است و داشت
همان شیوهٔ باستان عنصری
۸نه تحقیق گفت و نه وعظ و نه زهد
که حرفی ندانست از آن عنصری
۹به دور کرم بخششی نیک دید
ز محمود کشور ستان عنصری
۱۰به ده بیت صد بدره و برده یافت
ز یک فتح هندوستان عنصری
۱۱شنیدم که از نقره زد دیگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری
۱۲اگر زنده ماندی در این دور بخل
خسک ساختی دیگدان عنصری
۱۳نخوردی ز خوانهای این مردمان
پریوار جز استخوان عنصری
۱۴به بوی دو نان پیش دونان شدی
زدی بوسه چون پرنیان عنصری
۱۵ز تیر فلک تیغ چستی نداشت
چو من در نیام دهان عنصری
۱۶ز نی دور باش دو شاخی نداشت
چو من در سه شاخ بنان عنصری
۱۷نبوده است چون من گه نظم و نثر
بزرگ آیت و خردهدان عنصری
۱۸به نظم چو پروین و نثر چو نعش
نبود آفتاب جهان عنصری
۱۹ادیب و دبیر و مفسر نبود
نه سَحبان یعرب زبان عنصری
۲۰چنانک این عروس از درم خرم است
به زر بود خرم روان عنصری
۲۱دهم مال و پس شاد باشم کنون
ستد زرّ و شد شادمان عنصری
۲۲به دانش بر از عرش گر رفته بود
به دولت بر از آسمان عنصری
۲۳به دانش توان عنصری شد ولیک
به دولت شدن چون توان عنصری
۲۴