صدرا تو را جلالت اسکندر است لیک
خضری که آب علم ز بحر یقین خوری
۱هم ظل ذوالجلالی و هم نور آفتاب
بر آسمانی و غم اهل زمین خوری
۲بر گنج سایه از پی بذل زر افکنی
در بحر غوطه از پی در ثمین خوری
۳از دست دیو حادثه در تو گریخت دین
یعنی شهاب دین توئی اندوه دین خوری
۴هستی شکستهدل ز شیاطین ولی چه باک
چون مومیائی از کف روح الامین خوری
۵آدم چو غصه خورد ز دیدوی شگفت نیست
گر تو شهاب غصهٔ دیو لعین خوری
۶در مدحت تو مُبدِع سحر آفرین منم
شاید دریغ مبدع سحر آفرین خوری
۷خوردی دریغ من که اسیرم به دست چرخ
آری به دست دیو دریغ نگین خوری
۸در شرق و غرب صبح پسینم به صدق و فضل
تو آفتابی انده صبح پسین خوری
۹نار کلیم و چشمهٔ خضر است شعر من
شب شمع از آن فروزی و روز آب ازین خوری
۱۰هست انگبین ز گل چکنی پس گل انگبین
چون نحل گل خورد نه ز گل انگبین خوری
۱۱مهر جم است و کاس جنان نظم و نثر من
مهر از یسار خواهی و کاس از یمین خوری
۱۲دیوان من تو را چه ز افسانه دم زنی
قرآنت بر یمین چه به ابجد یمین خوری
۱۳چه حاجت است نشتر ترسا چو بامداد
شربت ز دست عیسی گردون نشین خوری
۱۴بر شعر زر دهی ز کریمان مثل شوی
با شیر پی نهی ز گوزنان سرین خوری
۱۵از شُشتر سخا چو طراز شرف دهی
از عسکر سخن شکر آفرین خوری
۱۶دانی حدیث آن زن حلواگر گدای
گفتا چنین کنی به مکافا چنین خوری
۱۷