چراغ کیان کشته شد کاش من
به مرگش چراغ سخن کشتمی
۱گرم قوتستی چراغ فلک
به آسیب یک دم زدن کشتمی
۲گرم دست رفتی به شمشیر صبح
اجل را به دست زَمن کشتمی
۳سلیمان چو شد کشتهٔ اهرمن
مدد بایدم کهاهرمن کشتمی
۴به مازندرانم ظفر بایدی
که دیوانش را تن به تن کشتمی
۵چو شیرین تن خویشتن را به تیغ
پس از خسرو تیغ زن کشتمی
۶اگر با صفهود وفا کردمی
به هجران او خویشتن کشتمی
۷اگر حق مهرش به جای آرمی
طرب را چو گل در چمن کشتمی
۸دل و دیده بر دست بنهادمی
چو سیماب از آب دهن کشتمی
۹عروسان خاطر دهندی رضا
که چون شمعشان در لگن کشتمی
۱۰هم او را از آن حاصلی نیستی
وگر خویشتن در حزن کشتمی
۱۱رفیقا مکش خویشتن در فراق
که گر شایدی کشت من کشتمی
۱۲