رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن
گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن
۱عشق را گه تاج ساز و بر سر عشاق نه
زلف را گه طوق کن در حلق مردان درفکن
۲عالمی از عشقت ای بت سنگ بر سر میزنند
زینهار ای سیمگون گوی گریبان درفکن
۳نیکوان خلد بالای سرت نظّارهاند
یک نظر بنمای و آشوبی در ایشان درفکن
۴تن که باشد تا به خون او کنی آلوده تیغ
زور با عقل آزمای و پنجه با جان درفکن
۵کفر و ایمان را به هم صلح است خیز از زلف و رخ
فتنهای ساز و میان کفر و ایمان درفکن
۶آخر ای خورشید خوبان مر تو را رخصت که داد
کز خراسان اندر آ، شوری به شروان درفکن
۷شاید ار سرنامهٔ وصل تو نام دیگر است
مردمی کن نام خاقانی به پایان درفکن
۸