بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن
بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن
۱از عتاب دوستان چون سایه نتوان دررمید
جان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن
۲عشقبازان را برای سر بریدن سنت است
بر سر نَطع ملامت پایکوبان آمدن
۳نیم شب پنهان به کوی دوست گمنامان شوند
شهرهنامان را مسلم نیست پنهان آمدن
۴بر سر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد
مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن
۵جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای
کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن
۶گرچه تنگ است ای پسر با پر نگنجد هیچ مرغ
بال و پر بگذار تا بتوانی آسان آمدن
۷شرط خاقانی است از کفر آشکارا دم زدن
پس نهان از خاکیان در خون ایمان آمدن
۸