تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من
با تو ننشینم به کام خویشتن بیخویشتن
۱خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنم
تا دوئی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من
۲باقی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنا
مرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن
۳جان فشان و راد زی و راه کوب و مرد باش
تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن
۴ای طریق جستجویت همچو خویت بوالعجب
راه من سوی تو چون زلفت دراز و پر شکن
۵من که چو کژدم ندارم چشم و بیپایم چو مار
چون توانم دید ره یا گام چون دانم زدن
۶مرغ جان من در این خاکی قفس محبوس توست
هم تو بالَش برگشا و هم تو بندش برشکن
۷تا اگر پران شود کوی تو سازد آشیان
یا گرش قربان کنی زلف تو باشد بابزن
۸سالها شد تا دل جانپاش ازرقپوش من
معتکفوار اندر آن زلف سیه دارد وطن
۹از در تو برنگردم گرچه هر شب تا به روز
پاسبانان بینم آنجا انجمن در انجمن
۱۰در ازل بر جان خاقانی نهادی مُهر مِهر
تا ابد بیرخصت خاقان اعظم برمکن
۱۱