پشت پایی زد خرد را روی تو
رنگ هستی داد جان را بوی تو
۱گشته چون من کشتهای زنار دار
جان عیسی در صلیب موی تو
۲از پی خونریز جان خاکیان
شهربندی شد فلک در کوی تو
۳دیده کافوری و جان قیری کند
در سیهکاری سپیدی خوی تو
۴از دلت ترسم به گاه صلح از آنک
سر به شکر میبرد جادوی تو
۵بندهٔ دندان خویشم کو به گاز
نقش یاسین کرد بر بازوی تو
۶دربدر هر ماه چون گردد قمر
دیده شاید آن هلال ابروی تو
۷آهوی تاتار را سازد اسیر
چشم جادوخیز و عنبر موی تو
۸جان خاقانی تو داری اینت صید
چرب پهلویی هم از پهلوی تو
۹