زرهِ زلف بر قبا شکنی
آه در جان آشنا شکنی
۱ببری آبسنگ ما کز دل
سنگ سازی، سبوی ما شکنی
۲دست و ساعد گرفته دونان را
بگذری بازوی وفا شکنی
۳از سر عجب هر زمان با خود
عهد بندی که عهد ما شکنی
۴ننوازی دلی، چرا سوزی
نخری گوهری، چرا شکنی
۵در کمین شکست دلهایی
دل فدای تو باد تا شکنی
۶دل من نیست کن که مصلحت است
چو نبینی دلی، کجا شکنی
۷عاشق محتشم بسی داری
پل همه بر من گدا شکنی
۸به سزا گوهری است خاقانی
چندش از سنگ ناسزا شکنی
۹