گر قصد جان نداری، خونم چرا خوری
انصاف ده که کار ز انصاف میبری
۱خود نیست نیم ذره محابای کس تو را
فریاد تا چه شوخی، وه تا چه کافری
۲هر صبح و شام عادت گردون گرفتهای
هم پردهای که دوزی هم خود همی دری
۳از دیده جام جام ببارم شراب لعل
چون بینمت که یاد یکی دون همی خَوری
۴خوی زمانه داری از آن هر زمان چنو
صد را فرو بری و یکی را بر آوری
۵از تو کجا گریزم کز بهر بند من
هر دم هزار دام به هر سو بگستری
۶خاقانی از تو هم به تو نالد ز بهر آنک
از تو گریز نیست که خصمی و داوری
۷