کو نُزل عاشقان که به منزل رسیدهایم
جان نورهان دهیم که نادیده دیدهایم
۱آزاده رسته از در دربند حادثات
رُستی خوران به باغ رضا آرمیدهایم
۲چون چار هفته مه که به خورشید درخزد
یک هفته زیر سایهٔ خاصان خزیدهایم
۳بیجوش خون چو موکب ساغر گذشتهایم
بیچتر زر چو لشکر آتش دویدهایم
۴در نیم شب چو صبح پسین درگرفتهایم
در ملک نیمروز به پیشین رسیدهایم
۵از پشت چار لاشه فرود آمده چو عقل
بر هفت مرکبان فلک ره بریدهایم
۶گلگون ما که آب خور وصل دیده بود
بر آب او صفیر ز کیوان شنیدهایم
۷در عالمی که راه ز ظلمت به ظلمت است
از نور سوی نور شبیخون گزیدهایم
۸ای دل صلای قرصهٔ رنگین آفتاب
کز ره بلای آخور سنگین کشیدهایم
۹ای ساقیالغیاث که بس ناشتا لبیم
زان می بده که دی به صبوحی چشیدهایم
۱۰ای میزبان میکده ایثار کن به ما
بیغولهای که از پی غولان رمیدهایم
۱۱بیم است از آن که، صبح قیامت برون دمد
تا ور آه صور دردمیدهایم
۱۲ما ناوکی و دعوت ما تیر ناوکی
تیری کز او علامت سلطان دریدهایم
۱۳از صبح و شام هم به زر شام و سیم صبح
سلطان چرخ را به غلامی خریدهایم
۱۴در خاک کوی ریختهایم آبرو از آنک
ترسیدهایم از آب که ما سگ گزیدهایم
۱۵دل را کبود پوش صفا کردهایم از آنک
خاقانی فلک دل خورشید دیدهایم
۱۶