آبم ببرد بخت، بخ ای خفته بخت بخ
نانم نداد چرخ، زهی سفله چرخ زه
۱در خواب رفته بختم و بیدار مانده چشم
لا الطّرف لی ینام و لا الجدّ ینتبه
۲چون ماه چار هفته شدهستم به هفت حال
حالی چنان که لیس علیالخلق یشتبه
۳دل چون قلم در آتش و تن کاغذ اندر آب
فَالنّار احرقته و الماء حلّ به
۴ایام دمنه طبع و مرا طالع است اسد
من پای در گل از غم و حسرت چو شَترَبه
۵از کیسهٔ کسان منم آزاد دل که آز
آزاد را چو کیسه گلو درکشد به زه
۶خشنودم از خدای بدین نیستی که هست
از صد هزار گنج روان گنج فقر به
۷چون جان صبر در تن همت نماندنیست
گو قالب نیاز ممان هرگز و مزه
۸دولت به من نمیدهد از گوسفند چرخ
از بهر درد دنبه و بهر چراغ په
۹الحق غریب عهدم و از قائلان فزون
هرچند کاهل عهد کهان را کنند مه
۱۰بیمار جان ربوده برون آمدم ز ری
شاخ حیات سوخته و برگ راه نه
۱۱شب تا به چاشت راه روم پس به گرمگاه
بر هر دری طلبم منزل نزه
۱۲بیماری گران و به شب راندن سبک
روز آب چون به من نرسد زان خران ده
۱۳از بیم تیغ خور سفرم هست بعد از آنک
روز افکند کلاه و زند شب قبا زره
۱۴بر ره چو اسب سایه کند گویدم غلام
کهاین سایه فرش توست فرود آی و سر بنه
۱۵از تب چو تار موی مرا رشتهٔ حیات
و آن موی همچو رشتهٔ تببُر به صد گره
۱۶غایب شد از نتیجهٔ جانم میان راه
یک عیبه نظم و نثر که از صد خزینه به
۱۷یارب چو فضل کردی و جان باز دادیاَم
رحمی بکن نتیجهٔ جان نیز باز ده
۱۸